تبليغاتX
در ساحل آرام جنون...
در ساحل آرام جنون...

 

آیا همه ما به نعمت های خداوند که به ما ارزانی شده  توجه داریم ؟

یاهمش بدنبال کم بود ها، نقایض و نا شکر بودنش هستیم !

این رو جداً میگم !

بهترین نعمت ها رو داریم اما حتی از شکرش غافلیم .

مثلاً همین سلامتی !

 تا سالم هستیم قدرشو نمی دونیم .

اصلاً چی شد من این موضوع رو انتخاب کردم؟

چندی پیش به یکی ازهمکارام که دائم سرما می خورد توصیه می کردم در حفظ سلامتی خود کوشا باشه و قدرعافیت رو بدونید.

اما .....

امروزکه ازش می نویسم تو اتاقم از سرماخوردگی و آبریزش بینی ، سردرد ، ناله کنان دراز کشیده و هی به من می گه :

من تو زمستون این طور سرما نخورده بودم.....!

چند بار بهت گفتم :

حمید جان آدم تو زمستون باید ،خودشو کامل بپوشونه ، تا سرما نخوره !

بابا کوچیک نمیشن و تیپتونم بهم نمی خوره اگه یه وقتی کلاه سرتون کنید..

تو فصل زمستان با یک پیراهن ، اونم تو شرایط بد جوی ، مسیر ساختمان اداری تا رستوران رو به این شکل که گفتم طی می کنه ، حالا که هوا گرم شده لباساش شکل زمستون گرفته.....

کو گوش شنوا !؟

به کی میگی ؟

سلامتی بزرگترین نعمت پروردگاره که همومون ازش غافلیم!

اصلاً اجازه بدید یه مثاله درباره یکی از نعمت زیبای خدا بزنم.

همین بوی عطر نارنج !!!!!!!!

وقتی از کنارش رد میشی چه قدر انرژی میگیری ؟

دلت نمیاد از کنارش رد بشی ؟

دوست داری تا آخرین لحظه بوی عطرشو استشمام کنی و ازش لذت ببری !

حال میایم درخت ها رو بی خود و بی جهت قطع می کنیم و میگیم درخت نارنج چه فایده ایی داره  ؟

قدر این همه موهبات خدا رو بدونیم و زمانی که بیماریم یا خدای نکرده دچار مشکل میشیم یهو یاد خدا نیفتیم!!!!!

منظورم رو این طور بهتون بگم که آدم در همه حال بیاد خدا باشه و همیشه کاراشو به  خدا واگذار کنه !

آره دوستای من ...

خوش باشید و ایام به کامتان شیرین باشه...

آرزو می کنم که هر چه از خدا میخواید بهتون بده اما به شرطی که به صلاحتون!

دست حق نگهدارتون

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 18:35 توسط مهدی یوسفی| |

طبق معمول همیشه برای تائید گرفتن سند روزنامه از اتاق بیرون اومدم و داشتم به اتاق مالی میرفتم که یهو آقای مدیرعامل مثل گذشته تو وزارت خونه وارد حیاط اداره شد .

بدون اینکه اجازه هماهنگی رو بده خودش مستقیم و بدون بادیگارد ( شما بخونید خاکی بودن ) به اتاق رئیس اداره رفت.

جاتون خالی ، این بنده خدا وقتی وارد حیاط شد تو مسیر با همه سلام علیک کرد.

 رسید به وسط راهروی ساختمان اداری ، مسیرشو به سمت کارگرای روزمزد عوض کرد و با همه دست داد و یه خسته نباشید جانانه بهشون گفت.

کارگرای زحمتکش که دستشون خاکی و گلی بود از دست دادن اجتناب کرده بودند که خود آقای مدیر عامل دستشو دراز کرد و گفت هممون از خاکیم.

خدا قوت و خسته نباشید!

بعد مستقیم به دفتر رئیس رفت .

نیم ساعت بعد اومدن پائین !

بازدید از پروژه اسکله مرکزمون اولین قسمت بود که بازدید شد.

امروز ایشون یه مهمان ویژه داشتن  "اونم همسرشون از کل بازدید کردن!

اینم اضافه کنم تمامی پرسنل رستوران و خدمات و... اومده بودن تا مدیر عامل رو ببینن که یهو این مرد خستگی ناپذیر یه باره دیگه خاکی بودنشو نشون داد و با همه چاق سلامتی کرد.

رئیس اداره ما که همه با خصوصیات اخلاقیش با خبرند ، کارد میزدی خونش در نمی اومد و بشدت عصبانی !

امشبم هم برنامه فوتسالم داشتم که خدا خدا می کردم که این مهمون نا خونده بره!

برای اومدن چهارشنبه ( نوبت فوتیسالمون بود لحظه شماری می کردم برسم ) حالا که تو فکر بازیم .......

آخه تا یه جا برنامه داشته باشی یه کاری وست جور میشه و ...

عصابت خورد میشه!

این جا رو داشته باشین :

اومدیم از خوشحالی رفتن مهمونمون یه خوشحالی از خودمون در وکنیم که یهو سر و کله فرماندارخدمتگذار و رئیس دفترش محمد محتاطی پیدا شد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته از دیدنشون خوشحال شدم ام چاره ایی نبود .

وای ساعت 9شد ............

هرچه به این ساعت شروع فوتسال نزدیک می شدم بیشتر استرس می گرفتم عصابم بیشتر خط خطی میشد...

خلاصه اون شب استقلالم خوب حالی بهمون دادو .....

مثل اینکه این عزیزای فرمانداری هم رفتن ..

برم تا یه مهمون دیگه نیومده.....

قبلش یه کاره نیمه تموم داشتم که باید انجامش بدم.....

ساعت 5/9 شب بود که برای برنامه شام به خواهرجونم ( عاطفه ) زنگیدم و اونو در جریان شام قرار دام و با خیال راحت دفتر کارموبستم و به سمت خونه حرکت کردم.

وای بیچاره سایه که به خاطر زود رفتنم ، برنامه مهمونیشو کنسل کرده بود !

خب مقصرم نبودم این مهمون ناخونده همه برنامه ها رو خراب کرد.

ولی خودش گفت اشکال نداره کار پیش میاد دیگه و رسیدم خونه!

جاتون سبز شام مختصر به همراه شربت بهار نارنج خوردمو با امیر ملک زاده هماهنگی لازم برای رفتن به سمت سالن انجام دادم.

راه افتادیم

بعد از گرم کردن یار گیری انجام شد این بار با امیر هم بازی بودم و حسابی تو این بازی تو÷ خراب کردم !

بهترین پاس و ایجاد موقعیت برای بازیکنان ردیف می کردم اما انگار طلسم شده بودم ...

امیر هی می گفت مهدی امشب همه کار کردی الا گل...

باور کنید تشنه گلزنی بودم اما.....

بهتون قول میدم تو بازی بد بیشترین گل ها رو بزنم

انشاا...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 18:32 توسط مهدی یوسفی| |

زاد روز فرخنده آفتاب و آیینه دخت نبی مکرم اسلام حضرت زهرا ( س ) و گرامی داشت مقام زن بر تو بهترین همسر دنیا مبارک و خجسته باشه !

برات بهترین لحظات ، سلامتی و تندرستی رو از خدا آرزو می کنم !

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:8 توسط مهدی یوسفی| |

 مقدمه :

تا به حال موفق نشدم در این 24 دوره گذشته سری به نمایشگاه کتاب بزنم !

حالا یا فرصت نبود یا ...

بگذریم

با سایه از چند ماه قبل برنامه ریزی کردیم  تا  امسال هر جوری که شده در 25 دوره نمایشگاه  کتاب شرکت کنیم .

زمان حرکت به تهران : 5 شنبه 21/02/1391

ساعت 16:30

مکان حرکت : ترمینال نجفدری

ورود به تهران : 21 شب

بعد از رسیدن به تهران با بی آر تی وارد متروی امام حسین شدیم.

و بعد...

ساعت 30: 22 رسیدیم به متروی صادقیه !

مثل همیشه پدر خانمم در محوطه مترو صادقیه ساعت ها منتظر مونده بود.

 پدر خانم گلم با کمر دردی که داشت ، توی این ترافیک همیشگی تهران اومد دنبالمون و حسابی معلوم بود که از ناحیه کمر درد زیادی رو تحمل میکنه ! خدا بهش سلامتی و طول عمر باعزت بهش بده .

نمی دونید چه دسته گل هایی هستن

مادر خانمم که حرفی برای گفتن نذاشته !

ان شا ا.. همیشه سلامت و تندرست در کنار بچه ها باشن و ما هم دعا گوی آنها باشیم .

البته پدر خانم من از اون پرسپولیسی های دو آتیشس(وانمود می کنه که اینطوریه،وگرنه بی طرفه)فقط هی می خواد منو سایه رو اذیت کنه ، هی واسمون تو راه کری می خوند !عاشقشم!

تازه باجناق ارشدم هم پرسپولسیه که برای اونم کری می خونیم.

 یکی نیست به این پدرم بگه بابای من تیم 4 تا 4 تا می خوره اینم تیمه که شما همش ازش حمایت می کنید؟

باجناق عزیزمن داداش بزرگوارم یه نگاهی به جدول بندازید ، ببینید روتون میشه برامون کری بخونین ؟

سوار ماشین شدیم و به سمت منزل باجناق دومیم که اونم واسه خودش دسته گلیه راه افتادیم.

جاتون خالی شام رو خوردیم و برنامه ریزی فردا رو کردیم .

با مینا خانم و بقیه دوستای سایه iهماهنگ کردیم که چه ساعتی میایم.

 قرارمون : جمعه

مکان : متروی  مصلی امام

ساعت 10صبح

طبق قرار همدیگر رو پیدا کردیم و بعد از گشت در ابتدای نمایشگاه وارد سالن یاس که مینا خانم در راهروی 31 اون غرفه داشت رسیدیم اما از قبل نمی دونستیم که باید اینجا می اومدیم.

بعد از اینکه سایه به مینا خانم زنگید و آدرس گرفتیم تازه فهمیدیم که دقیق همونجایی باید بریم که هستیم.راهروی31غرفه17، رفتیم سراغش اما تو غرفه  حضور نداشت !

ظاهراً برای هماهنگی کار نمایشگاه به یکی از غرفه ها رفته بود . خواستیم سوپرایزش کنیم که نشد و اون همه مون رو غافل گیر کرده بود، کلاً لحظات خوبی بود!

مینا خانم چای و شیرینی و شکلات مهمونمون کرد و به من و سایه و دوستمون کتاب هدیه داد و با دست پر از نمایشگاه برگشتیم !هدیه سایه انقدر زیاد بود که خودشم باورش نمیشد!

 یه توضیحی در خصوص این نمایشگاه بدم (( نمایشگاه امسال به نظرم جنبه فرهنگی نداشت ؛ موسسات آموزشی کنکور با تبلیغاتشون اعصاب همه رو خورد کرده بودن  و بعضی غرفه ها تست زنیرو به  تبلیغات کتاب و ...ترجیح می دادند .

 کتاب های واقعاً خوبی  رو دیدم که بدون بازدید کننده  در خفا بسر می برد .

از کوچکترین  تا مسن ترین فرد در نمایشگاه حضور داشتند و ای کاش دوربینی وجود داشت  تا این همه شور و شوق را به تصویر می کشیدم!

چه صحنه هایی بود !

نهار رو توچمن های نمایشگاه خوردیم و من هم یک دل سیر خوابیدم !

سایه اینا مشغول صحبت شدند و انگار نه انگار بلیط برگشت داشتیم و بی خیال بودیم.

یهویادشون افتاد که ساعت چهاره  و احتمال جا موندن ما نود درصده!

نمی دونید که چه استرسی داشتم !

طفلک سایه حسابی اذیتش کردم و با سرعت و با بررسی نقشه اونم توسط سایه به ترمینال رسیدیم .

چشمتون روز بد نبینه راننده پشت فرمون و شاگرد راننده اتوبوس اومد لیست و ببره تا مهر کنه پریدم و سوار شدم راننده که از حرکتم جا خورد گفت : جا نداریم پیاده شو منم که نفس نفس میزدم بلیط رو نشون دادم و بعد از عذر خواهی مسافری که روی صندلی ما بود رو پیاده کرد و ما نشستیم !

بمیرم برای سایه چنان نفس نفس میزد که تمام بدنش بی حس شده بود.

جون نداشت تا 1 ساعت حرف بزنه . یه خورده آب سرد باشیدم تو صورتش و خنکش کردم و تا راننده اتوبوس برای ساعت زدن پلیس راه  جاجرود پیاده شد جنگی رفتم بستنی گرفتم و .......

سریع بستنی رو دادم به سایه خورد و الحمدالله بهتر شد .....

خیلی خجالت کشیدم !

سایه به خاطر جا نموندن و اینکه من ناراحت نباشم تا می تونست پشت سر من دوید.....

بعد کلی گفتیم و از دویدن و جا موندنمو ن.....

حسابی خندیدیم....

دیشب خونه مامان اینا مهمون اومد و رفتن ما به اونجا کنسل شد..

رسیدیم به مقصد ساعت 21:30 بود که به سایه گفتم دوست داری بیرون شام بخوریم ؟

هنوز حرفم تموم نشده گفت من ساندویچ بندری می خوام و رفتیم پاتوقمون ساندویچی خزر!!

اینجا هم جای همه ی شما سبز سبز سبز بود .......

بعد از صرف شام رفتیم خونه و صبح اومدم اداره!

و امشب خونه مامان دعوتیم !

اونم به خاطر ولادت حضرت فاطمه الزهرا و گرامی داشت مقام مادر و زن!

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:49 توسط مهدی یوسفی| |

 

دیروز پدر و مادرم به همراه داداش کوچیکه و همسرش از سفر زیارتی مشهد الرضا ( ع ) به خونه برگشتند.

امیدوارم بزودی قسمت همه بشه !

سایه هم بعد از همایش های مختلفی که برای تهیه خبر رفته بود به خونه بابام رفت و قرار شد منم بعد از تعطیل شدن ازسر کارم به اونجا برم!

امشب برنامه فوتسالم دارم و باید با سایه هماهنگ  باشم که یه وقتی زائرین از من دلخور نشن که نیومده رفت فوتسال.

دوستان مرتب بهم زنگ می زدن که امشب هرجوری که شده باید بیای .

ظاهراً مسابقه بود اونم بین بچه های قرار دادی و رسمی.

قرارشد با داداش امیر برم که براش کار پیش اومد و نتونستم باهاش برم و یکی از بچه محلام به نام علی اومد دنبالم و رفتیم به سمت سالن مسابقه !

علی هم منو با این حرفا از مهم بودن مسابقه مطلع می کرد

امشب باید غیرتی بازی کنیا !

برای چی ؟

گفت که هر جوری شده باید ببریم .

اونها مارو مسخره کردن و گفتن شما رو با 10 گل می بریم.

حواست رو جمع کن مهدی !

بازی ما حیثیتیه !

گفت تیم رسمی می خواد بره مسابقات آموزشکده های استان دنبال تیم تدارکاتی می گرده که پیشنهاد دادیم با ما بازی کنید .

ما حریف دست و پا گیری برای شما هستیم، اوناهم قبول کردن اما با طعنه و نیش و کنایه !

می خوان ما رو ضعیف نشون بدن.

سریع این خبر رو تو سالن به سایه مخابره کردم :

سایه تا تونست نصیحتم کرد و حتماً باید به امیر گل بزنی و با گل خونه بیایی و...

 فکرم مشغول شد!

بعد از گرم کردن ارنج شدیم

 و قرار شد ابتدا این بازیکنان وارد زمین بشن !

مهدی ( خودمو میگما ) ، کمیل بابایی ، کیومرث شکری ، سعید ، سید رحمت

ذخیره هام این سه عزیز بودند:  " محسن خوشخو ، علی شعبانی و محمد جلالی

دو تیم وارد زمین شدن .

بازی راس ساعت مورد نظر شروع شد .

از ابتدا سعی کردیم با توجه به اینکه حریف یک سر و گردن بالاتر از ما بودند با ارسال پاسهای کوتاه و بعضاً بلند و تو عمق خط دفاعی روزنه پیدا کنیم و بهشون فشار بیاریم. ( این نکته رو سال 84 تو بازی های کشوری سرمربی فوتسالمون بهم همیشه تذکر می داد !

گلر ما گلر سر حالی نبود چون هر توپی که به سمت ما میومد تو دروازه قرار می گرفت.

 گلر اصلی به علت حضور مهمان در منزلش غیبت داشت.

به بازیکنانم گفتم تا می تونید پاسهای زیاد بدید تا براتون خلق موقعیت کنم و چه بسا همین طور هم شد.

در 10 دقیقه ابتدایی 3 بر صفر عقب افتادیم و منتظر یک موقعیت می گشتم تا با دادن پاس به فضای مناسب بازیکنان رو در موقعیت گلزنی قرار بدم .

بعد از کلی جابجایی نفرات در جریان بازی یک پاس طلایی دادم و بازیکنم هم قدر این پاس رو دونست و اولین گل تیم ما رو به ثمر رسوند.

تو حین بازی یه ضربه آزاد نصیبم شد و مثل بازی تو چمن  یه سانتر کوچیکه پشت مدافعان کردم و کمیل هم با سر توپ رو به سعید داد و گل دوم رو زدیم

تیم مقابل وقتی روحیه بچه های قراردادی رو دیدن دیگه اون انگیزه لازم رو نداشتن و ما بهتر بازی کردیم!

بازی در جریان بود که تیم حریف در یک ضد حمله با من دو به یک شدن و من در یک لحظه توپ روگرفتم و بعد از دربیل زدن دو بازیکن مقابل با امیر تک به تک شدم و با یک حرکت امیر رو فریب دادم و گل تساوی رو وارد دروازه کردم.

واقعا به امیر گل زدن یه حس جالبی میتونه باشه و من دوست دارم اگه گلی رو میزنم به یک دروازه بان 6 دانگ این کار رو انجام بدم.

بازی متعادل پیش می رفت وم من مثل همیشه از جلوی دروازه توپ رو از گلر گرفتم و در یک لحظه متوجه خروج امیر از دروازه شدم .

شاید باورتون نشه ، اما همون لحظه توپ رو از بالای سرش بصورت دقیق شوت کردم  که با وجود اینکه امیر قصد بازگشت به دروازه را داشت نتونست کاری انجام بده و مات و مبهوت به گل شدن این توپ فکر می کرد و بدین شکل ما جلو افتادیم.

البته من همیشه هرهفته از این گل ها میزنم یادمه مسابقات طرح صالحین بسیج یه همچین گلی رو زده بودم!

امیر همیشه می دونه این گل ها رو تقدیم می کنم به گروه 6 نفره که شامل سایه ، خواهرجونم ، نواب ، ستار و خود خود امیر. این بار چون دو تا گل زدم به سایه و خواهرجونم رسید و مابقی گذاشتم عمری باقی موند هفته بعد بهشون تقدیم کنم!

ناگفته نماند بچه های تیم برای تضعیف روحیه رسمی ها کری خوندن رو شروع کردن  و هی مدام می گفتن مهدی همیشه از این گل ها میزنه ما منتظر دومیش هستیم....

در نیمه دوم ما بهتر بودیم جایی که تا پایان بازی با نتیجه هفت بر پنج پیش بودیم و (  این توضیح رو بدم که بعلت نبود وقت و جلوگیری از خسته شدن چشم های مبارکتون گل های 5 تا 7 رو توضیح نمی دم )  دروازه بان ما در آخر سه گل متوالی دریافت کرد و ما در عین شایستگی 8 بر 7 نتیجه رو واگذار کردیم.

بازی خوبی بود و قرار شد با هماهنگی با امیر یک مسابقه با بچه های گروه ورزش موسسه طلوع اندیشه مازندران و یه بازی هم با تیم خبرنگاران یا همون ارشاد بذاریم تا تیم آموزشکده فنی  با بازی تدارکاتی بیشتری روانه مسابقات استانی بشه !

امیدواریم اگه به مسابقه اعزام شدن اول نماینده خوبی برای شهرستان و دوم با دست پراز بازی ها برگردند. ان شا ا..

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:46 توسط مهدی یوسفی| |

مسابقات فوتسال موسسات آموزش عالی منطقه 2 کشور به میزبانی محمودآباد مازندران در حال برگزاریه.

من هم با توجه حرفه ی خبرنگار اخبار کلی اون رو پوشش دادم و امروز هم مثل همیشه در صفحه 6 روزنامه بین المللی 90 چاپ شد.

اگه بخوام در باره این رویداد کشور یه توضیح کوچیکی بهتون بدم اینکه ،این دوره از بازی ها در 8 مناطق انجام و تیم های قهرمان به مرحله نهایی که به میزبانی دانشگاه  شمال برگزار میشه به رقابت   می پردازن!

محمودآباد هم با میزبانی دانشگاه خزر منطقه 2 رو با حضور 10 تیم از استان گیلان و مازندران بر عهده داره !

منم که چون دوربین همراهم نبود گزارش مکتوب گرفتم و قرار بازی های فینال رو هم پوشش بدم !

اما بدون اینکه از لغو بازی خبر داشته باشم بلند شدم رفتم سالن برگزاری مسابقات !

وارد حیاط اداره ورزش و جوانان شدم دیدم بله انگار نه انگار این جا محل برگزاری مسابقاته!

تو حیاط که پرنده پر نمی زد!

رفتم جلوتر نه از ماشین کادر پزشکی نه از اتوبوس ، ون و حتی ماشین های تیم های شرکت کننده خبری نیست!

با خودم گفتم آقا مهدی امروز سر کاری داداش!

آخه مسئول گرامی که سفارش ویژه کردی تا مسابقه فینال رو پوشش خبری بدم چرا از لغو مسابقه منو خبر نکردی ؟

 اشکال نداره ماهم خدایی داریم !

برنامه فینال رفت تا 5 شنبه !

البته این مسابقات رو از نزدیک می دیدم یاد دوران خودم که یه زمانی گرد و خاکی تو مسابقات شهرستانی ،استانی و حتی کشوری به پا می کردم می افتم

امشب هم وقت فوتسال داریم و مثل هفته قبل می خوام به ذاذاش امیرم گل های استثنایی بزنم !

آخه هفته قبل هم گلام واقعاً جالب بود و زیبا ( آدم برای خودش نوشابه باز نکنه چی کار کنه ؟ ها !

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 19:29 توسط مهدی یوسفی| |

 

به داستان های کوتاه خیلی علاقه دارم...

سایه پیشنهاد داد یه وبلاگ جدید طراحی کنم مخصوص داستان های کوتاه...

وبلاگ جدیدمو با عنوان "داستان های کوتاه"  کنار همین وب لینک کردم...

امیدوارم بهش سر بزنید و نظر هم یادتون نره...

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:55 توسط مهدی یوسفی| |

 این روز ها در شهر چیزی که بیشتر تو دید همگان خود نمایی می کنه بنرهای هفته معلمه !

 تمام ادارات ، دانشگاهها ، مدارس برای گرامی داشتن این روز مراسم مفصلی رو تدارک دیدن!

باخودم می گم چقدر زود دوران ابتدایی ، راهنمایی ، دبیرستان و دانشگاه را پشت سر گذاشتم و مثل برق این همه مسیر طولانی روگذروندم.

 دوران تحصیلی من در 5  مرحله خلاصه میشه !

اولین دوره از ابتدایی تا سوم دبستان در شهر خودم  تحصیل کردم

دومین دوره سوم تا پنجم در ناحیه 2 ساری مشغول به تحصیل بودم

سومین دوره هم اول راهنمایی را در محمودآباد گذروندم

چهارمین مرحله از دوم راهنمایی تا دیپلم را در ساری پشت سر گذاشتم

مرحله پنجم یا پایانی مقطع کاردانی هم در دانشگاه علمی کاربردی مشغولم

تمامی معلمین و اساتید دانشگاهم هنوز که هنوزه اسمشون و چهره های فراموش نشدنیشون تو ذهنم ثبت هستن.

روز جمعه مراسم تجلیل از فرهنگیان شهرستان محمودآباد با حضور مسئولین شهرستانی و استانی  در مجتمع رفاهی نفت این شهرستان برگزار شد.

سایه بعنوان معلم دبیرستان غیر انتفاعی به این مراسم دعوت شده بود و من هم از طرف آموزش و پرورش البته بعنوان خبر نگار تو این مراسم شرکت کردم

اینو بگم ها از طرف سایه هم  دعوت بودم و سایه هم دعوت نامه خبرنگاری هم داشت که می تونستیم با خودمون 2 نفر دیگه رو ببریم که هرچه به امیر اصرار کردیم نیومد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا جدیداً یاد گرفته و تکرار می کنه  من تو رژیم هستم و باید وزن کم کنم ! شام نمی خورم..........

خلاصه در کنار سایه خیلی بهم خوش گذشت و لحظات شیرینی بود.

بعد از شام با پای پیاده طول سواحل زیبای دریای خزر را با تمامی حس پیمودیم و کمی هم برای مینا گوش ماهی جمع کردم!

خلاصه شب بیادموندنی برامون بود و جای تمامی دوستان سبز سبز سبز بود!

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:33 توسط مهدی یوسفی| |



روز به روز که می گذرد بیشتر عاشقت می شوم....

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 15:0 توسط مهدی یوسفی| |

مدت زیادی بود که خودمو درگیر مسایل هیئت فوتبال کرده بودم،چون دلم واسه فوتبال شهرمون می سوخت.از قضا روزگار بهم فهموند واسه کسایی که برای منافع خودشون دست به هرکاری میزنن نباید دل سوزوند...

سایه گفت باهاشون نجنگ...چون ارزش جنگیدن رو ندارن!

واقعا راست می گفت...

باند بازی و لابی دور و برمون رو گرفته..

روزیکه حکم روابط عمومی هیئت فوتبال رو بنامم زدن،هیچوقت فکر نکردم که فوتبال یه شهر رو به نامم کردن!

به جاش حس مسئولیت پذیری واسم روز و شب نذاشت...

غافل ازینکه اونا حتی اساسنامه ای رو که برای اولین بار تو هیئت تنظیم کردم نگاه هم نمیکنن...

سایتی رو که با دل و جون اخبار فوتبال شهرستان رو پوشش میدادم ندیدن...

اخبار ارسالی به صداو سیما،راه اندازی فوتبال بانوان،برگزاری مسابقات مختلف و حتی از جیب شخصی هزینه کردنم واسه هیئت!

چندوقتی هست مسئولیتم تو هیئت رو به لقاش بخشیدم...دیروز فهمیدم یکی از دوستان خبرنگارمون دقیقا  جا پای من گذاشته و...

سایه میگه آدما روحیات مختلفی دارن،بعضی ها یاد گرفتن که مسئولیت بپذیرند و درباره اتفاقات اطرافشون احساس مسئولیت کنن...واسه همین دربرابر ناملایمات و خیانت به سرزمینشون واکنش نشون میدن...

دیروز که رفته بودم تو فکر،اومد کنارم و دستشو گذاشت رو شونه ام و گفت:هی مرد پاشو...بهت افتخار میکنم که جزء این گروهی،حتی اگه هیچوقت اون گروه تو رو تو خودشون راه ندن!

این حرف سایه آبی بود روی آتیش دلم..

ممنونم عشق پاک من...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:54 توسط مهدی یوسفی| |

سلام به همه

از اینکه یه بار دیگه تونستم به وبم سر بزنم و مطلب بنویسم خوشحالم!

آخه چند روزی بود که کامپیوتر خراب بود و حسابی منو سایه کلافه شده بودیم!

امشب مهمان مامانم هستیم اونم به خاطر دو تا معلم ( بابام و همراه همیشگی لحظات خوش من سایه ) که امروز روز اوناست و قراره جشن کوچیکی داشته باشیم!

کادوی سایه جونم رو هم درسته که پیشاپیش بهش دادم اما واسه امشب هم براش سوپرایز دارم

البته امیدوارم خوشش بیاد

سایه جان

نقش معلم در دلهاست و دیگری جای او را نمی گیرد،


آن که دلها به عشق او زنده است، در دل عاشقان نمی میرد.


عزیزم

 ۱۲ اردیبهشت روز معلم مبارکت باشه

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:13 توسط مهدی یوسفی| |

در سپیده دم ازل ان زمان که سازندگی کائنات اغاز می گردید


و کتاب تکوین گشوده میشد نخستین کلمه ایی که با قلم تقدیر


بر دیباچه قاموس هستی نقش بست واژه ی زیبای استاد بود

و سر فصل این کتاب کهن به تعلیم و تربیت اختصاص یافت


همیشه و در همه چیز استاد من هستی سایه جان

                 

                   روزت مبارک

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:58 توسط مهدی یوسفی| |

با آرزوی قبولی عزداراری شما به در گاه احدیت

از امروز مجدداً وبلاگم رو به روز خواهم کرد!

 بعد از کلی ماجرای شادروان سلمان هادی دوست و خبر از سلامتی محمد همه رو سر حال آورده و این بار زندگی به این جوان رعنا لبخند زده!

امیدوارم خدا به خانواده هادی دوست صبر بده و از این به بعد هیچ غمی رو تو زندگی تجربه نکنن!

من و سایه همچنان منتظریم تا داداش های  گلمان نواب ، ستار و خواهر مهربونمون عاطفه اوضاشون رو براه بشه و یه بار دیگه با هم باشیم و در کنار هم خاطرات شیرین رو به ثبت تاریخ برسونیم!

تو این مدت هم همش با امیر در ارتباطیم !

البته اینم باید اضافه کنم خودم هم واقعاً از حادثه ی اتفاق افتاده کاملاً متاثر شدم و این توفیق رو داشتم که شب اول قبر زنده یاد سلمان هادی دوست نماز لیله الدفن بخونم و برای آمرزشش با خدای خودم خلوت بکنم و دعا بخونم که طبق روایات اومده!

مرگ حقه و هیچ کس نمی تونه ازش شونه خالی کنه و چقدر خوبه که انسان پاک زندگی کنه و پاک از این جهان بمیره!

چند روزه دیگه ، یعنی 12 اردیبهشت روز شهادت استاد مطهریه و مصادف شد با روز معلم!

میخوام اولین نفری باشم که به سایه این روز رو بهش تبریک می گم  و در کنارش پدر خودم هم یک فرهنگی بازنشسته است که جا داره بهش تبریک بگم!

این روز مبارک همه معلمهایی باشه که بهم چیزی آموختن!

 

قصد دارم یه جشن مختصر و مفید تو خونه را بندازم و به نوعی از مقام شامخ معلمین تجلیل کنم !

 

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 10:1 توسط مهدی یوسفی| |

ایام فاطمیه تسلیت باد



فاطمیه- farmande-man.ir


در این روزهای غم بار از همگی شما دوستان عزیزم التماس دعا دارم

به این ترتیب این وب تا شنبه به روز نمی شود.

یا حق

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:29 توسط مهدی یوسفی| |

 

با اصرار فرمانده پایگاه شهدای محله مون قراره ظرف 2 ماه ، یک مستند 30 دقیقه ایی از خانواده های شهدا بسازیم.

افتخاریه برای من و سایه ، که بعد از چندین کار متفاوت که برای ادارات و سازمان های درخواست کننده ، انجام دادیم بالاخره قسمت شد ، با کمک خدا و عنایت شهدا این مستند رو از دیروز کلید بزنیم.

هر چند خبر تلخ و ناگوار درگذشت سلمان همه برنامه های ما رو تحت شعاع خودش قرار داد و بسیار ما رو تکان داد و نتونستیم آنچه که از قبل برنامه ریزی کرده بودیم را به رشته تحریر در بیاریم و تمرکز لازمه رو نداشتیم.

می خوام مراحل ساخت یه مستند کوتاه رو این جا خلاصه وار براتون بنویسم :

من و سایه معمولاً برای ساخت یک مستند یک هفته کمتر و بیشتر تحقیق می کنیم ، یکه هفته ساعت ها با هم مشورت کرده و کار نوشتن رو انجام میدیم و بعد از نگارش متن ها رو مرور میکنیم.animated smileys thinking 4

  در پایان نگارش متن استاد عزیزم سایه کار نهایی رو انجام میده و دکوپاژ کار رو آماده میکنه.

کارتصویربرداری هم زمان می بره و بعد از فیلمبرداری نریتوری کار را انجام می دیم . بعد از این مرحله به اتفاق هم شروع به تدوین کار توسط دوستان تدوینگر می کنیم.

حالا شما حساب کنید که ما برای نوشتن متن و تحقیق یک هفتگی ساعتها وقت می گذاریم اما بعضی ها این زحمت ما رو نادیده میگیرن.

زمانی که از سرکار برمی گردم ( یعنی ساعت 7 شب ) میام خونه سایه یه عصرونه میده و میگیرم می خوابم و ساعت 10 کار مون رو شروع می کنیم .

بخوام بدون ریا بگم و دروغ نشه ، یه زمانهایی شده که انقدر گرم نوشتن شدیم که صدای ملکوتی اذان صبح رو شنیدیم و یا حتی چند بار با امیر ( که  داداش گلم محسوب میشه ) به اتفاق خانم کارگردان ( سایه ) و رفیقم مجید ( تدوینگر جوان و سرزنده و شاداب و خوش خنده ) تا 4 صبح در حال تدوین کار بودیم تا کار به نحو احسن انجام بشه!animated smileys weather 10animated smileys sick 2animated smileys weather 11

حالا امروز به کمک امیر داریم یه کارایی رو انجام میدیم برامون دعا کنید کار عالی در بیاد تا شرمنده شهدا نشیم.

تا یادم نرفته اینم اضافه کنم که چند روز گذشته هم کار مستند یک جانباز شیمیایی رو به پایان رسوندیم و سایه 5 ماه قبل هم طرح کار رو برای سازمان فرستاده تا کار رو از ما بخرن اما هنوز خبری نشده!

البته جوجوی من سرش شلوغ تر از این حرفاست ،جدیدا دیگه مسئولین رده بالای شهر رو تحویل نمیگیره،اصرارش می کنن بیا این جلسه،اون جلسه نمیره!میگه دل و دماغ این بازیا رو ندام میخوام واسه دل خودم کار کنم!(الهی فدای دلش بشم)

و چون خبرنگار سازمان هم هست(و به تازگی حوزه استحفاضی خبرش به یه جای دیگه منتقل شده)یه کم این روزا واسه ما کلاس میذارهanimated smileys taunting 11(شوخی کردم بابا،حالا انقدر ناراحت نشو جوجو...animated smileys bath & wc 6)

  

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:39 توسط مهدی یوسفی| |

امسال به سایه قول دادم که هر جوری هست باید ببرمت نمایشگاه کتاب!

آخه هر سال که تصمیم داریم بریم نمایشگاه ،  یه مشکلی برامون پیش میومد!

نمایشگاه کتاب امسال یه فرقی با سال گذشته داره ،  اونم حضور خواهر گلم ،صمیمی ترین دوست سایه(مینا خانمه که ظاهراً  در این نمایشگاه  غرفه دارن و برای روحیه دادن هم که شده  باید یه سری بهش بزنیم !هرچند کوتاه!

حالا خدا کنه برامون مشکلی پیش نیاد و بتونیم بریم!

و امسال هم به مانند سنوات گذشته ، این نمایشگاه مهمانان ویژه ایی هم خواهد داشت.

حضور رهبر معظم انقلاب که روز حضورش مشخص نیست !

حضور ریاست محترم جمهور!

وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی !

 و روسای سازمان ها و نهادها!

مصلی امام خمینی برام خاطرات شیرین و فراموش نشدنی ای داره .یه سال تو نمایشگاه اختراعات و ابداعات که با حضور چندین کشور خارجی برگزار شد.غرفه دار بودم  !

از اونجایی که هیچوقت تنهایی به ماموریت نمیرم،همراه همیشگی خودم ( سایه ) نیز در این یک هفته در کنارم بود و لحظات خوبی رو کنار هم داشتیم یادش بخیر!

حیف که نمیشه عکسامو بذارم !

چند سال گذشته هم سایه جونم تو نمایشگاه کتاب مصلی غرفه دار شبکه رادیویی اینترنتی ایرانصدا بود و اونجا اجرای زنده هم داشت و از برو بچ علاقه مند تست صدا می گرفت! 

ااااه،عکسای اون موقع مون رو که اصلا نمی تونم بذارم!

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:38 توسط مهدی یوسفی| |

بخواب آروم جونم سلمان...

امروز سلمان در جایگاه ابدی خودش آرام میگیره و برای همیشه از ما جدا میشه!

سلمان جوان رعنای ما یادت همیشه جاودانه است و برای آمرزشت دعا میکنیم !

نتونستیم بریم واسه مراسمش رشت،ولی ازهمین جا به رفیق دوست داشتنیم نواب محمدی ، ستار آزادیان و خواهر گلم عاطفه آزادیان از صمیم قلبم تسلیت میگم و آرزو میکنم که ان شا ا.. دیگه تو زندگی غم نبینن!

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:45 توسط مهدی یوسفی| |

وای چقدر آدم  زود به خاطره و عکس تبدیل میشه

امروز مثل روزهای گذشته از جلوی مغازه یکی از دوستای دوستم رد شدم

وای خدای من چی دارم میبینم

بله

ساعت شش عصر از تاکسی پیاده شدم و .....

اشکم دراومد

سلمان پسر مودب مهربون و مظلوم به رحمت ایزدی پیوست

خدایا این چه حکمتی بود

من زیاد برخورد نداشتم اما چند باری که از نزدیک با هم در ارتباط بودیم خیلی خوب بود و حتی یه بارم گوشی سایمو عالی درست کرد و .....

سلمان خدا رحمتت کنه

این رو بدون که چقدر خوب بودی که خدا تورو زود از ما گرفت

روحت شاد و یادت گرامی باد

دوستایی که بهم سر میزنید برای شادی روح این جوان ناکام صلوات بفرستید

میرن آدما

از اونا فقط خاطراتشون بجا می مونه

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:4 توسط مهدی یوسفی| |

نه !

فوتسال رفتنم هم یه جورایی به فوتسال رفتن سایه ربط پیدا کرده !

داستان از این قراره که من هرموقع ببینم سایه فوتسال رفتنش کنسل بشه، خود به خود رفتن من هم کنسل میشه !animated smileys others 7

چهارشنبه منتظر زنگ داداش محسن بودم آخه هر موقع این روز میاد باید هزار بار جواب تلفن های اونرو بدم باشم که کیا میان ؟ کی بریم ؟چه خبره ؟ و ......

امیر ( یکی از دوستای صمیمی که اندازه داداشام دوسش دارم ) هم یکی از همبازی هامه و منتظرش بودم که با هم بریم فوتسال !

آخه من بدون اون بازی بهم نمی چسبه یا  اگه بیادو باهم توی تیم باشیم کلی بهم خوش میگذره  اون پاسهای فوق العاده ایی که با دست برام میندازه هر کدومش بوی یه گل میدهanimated smileys sport 3

 منم که گلزن

dance3.gif

راستشو بخواید امیر دروازه بانیش خیلی خوبه و من همش در این فکرم که گلامو که بهش میزنم تقدیمش کنم به سایه

خب از بحث خارج نشم

 تا آخرین لحظه نه داداشم تماس گرفت نه داداش امیرم !to_take_umbrage.gif

با خودم گفتم که فوتسال تعطیله برو بگیر بخواب!

امیر پاهاش درد می کرد و محسن هم که شیفتش بود!

بدین شکل فوتسال بی فوتسال شد!

اما مهم اینکه من در کنار سایه لحظات خوشی رو داشتم!

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:18 توسط مهدی یوسفی| |

 
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 19:16 توسط مهدی یوسفی| |

طبق وعده داده شده با چند روز تاخیر بالاخره کار ساخت و راه اندازی آکواریوم جدیدم رو رسماً 5 شنبه گذشته در کنار بهترین رفیقم سایه افتتاح کردم

جای همتون خالی بود !!!!!!!!!!!!!!

چقدر زیبا و جالب !!!!!!!!!!!!!!!

داستان ساخت آکواریومم از این قرار بود که ابتدا قرار بود که من برای دو داداشم آکواریوم بسازم

داداش بزرگم خودش تلفنی با رفیقم اکبر که شیشه بری داره کارشو انجام داد و من فقط پیگیر مرحله ساختش بودم

این بنده خدا قبل از عید کارشو تحویل گرفت .داداش کوچیکم هم خیلی عجله داشت تا آکواریوم رو قبل عید به خونه بیاره .منم به هر دری زدم نتونستم کاریی از پیش ببرم و همه چیز موکول شد بعد از تعطیلات عید....

یه طرحی براش در نظر گرفتم اما طرح آکواریوم را قبول نکرد .از یه شکلی که شبیه کلبه بود خوشش اومد و تصمیم گرفت اونو بسازه.منم دیگه بهش اصرار نکردم و با خودم گفتم بذار راحت باشه و ....

روز تحویل با داداشم رفتیم آمل مغازه دوستم!

خواستم سوپرایزش کنم ... بهش نگفته بودم که خودم هم آکواریوم سفارش دادم !

وقتی وارد مغازه شدیم چشام در اومد ! وای خدای من چقدر بزرگ و سنگین شده بود ، باور کنید مغزم هنگ کرده بود و خون بهش نمی رسید و هرچی داداشم ازم میپرسید که چی شده؟نکنه آکواریوممو درست نکرده ...مات مونده بودم!

دلم براش سوخت گفتم چرا آکواریوم تو این بغله و بردم بهش نشون دادم.

داداشم گیر داد که چرا این یکی آکواریومه رو هی نگا می کنی ؟نکنه این مال خودته؟

گفتم آره مال منه !

تعجب در ظاهر مظلومانش پیدا بود و بهم گفت : آخ آخ آخ چه جوری می خوای ببریش؟

خلاصه زنگیدم به دایی محمدم که بیا من خرابکاری کردم !

سایه هم نبود تا این موضوع را باهاش در میون بذارم بلکه زودتر از بلاتکلیفی در بیام!

دایی محمد 10 دقیقه بعد خودشو رسوند و موضوع رو بهش گفتم .

دایی هم وقتی دید من رنگ و رخسارم عوض شد نامردی نکرد و هی بهم روحیه می داد .

اصلاً به کلی آکواریوم داداشم رو فراموش کردم .

بعد از کلی ماجرا حساب کتابشو کردیم و زنگ زدم به وانت بار و راه افتادیم به سمت خونه.

راننده وانتم تا مقصد این قدر حرف زد که دیگه داشتیم کلافه می شدیم .

رسیدیم اول خونه بابام و من و داداش آکواریومش  رو خالی کردیم .

دومین شیشه که از همه سنگین تر بود رو رسوندم خونه .. سایه هنوز نیومده بود ! من و محسن با فشار زیاد و استرس نشکستن به طبقه دوم خونه رسوندیمشسایه که زنگید اومدم تو راهرو چشماشو بستم...گفت چرا همچین می کنی...نکنه دسته گل به آب دادی!دستامو که از رو چشاش برداشتم داد زد هورااااا!!

مث همیشه کلی روحیه بهم داد و درنهایت با همفکری جوجوی عزیزم یک آکواریوم با طرح شومینه درست کردیم.

ماهی ها از یک آکواریوم کوچک وارد دریای اقیانوس شدند سراز پا نمی شناختن!منو سایه هم مث ماهی ها بالا و پایین می پریدیم!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 0:4 توسط مهدی یوسفی| |

برام یک آکواریوم سفارش داده که خودم تو کفش موندم

اجازه بدید تا چهار شنبه اونو تکمیل کنم و از مراحل ساخت اون از طریق عکس توضیح بدم

دو سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم سایه

خوش باشی

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 10:53 توسط مهدی یوسفی| |

سلام به همراه همیشگی خودم سایه غریب

و اونهایی که به وبم سر میزنن!

آره دوباره اومدم و این بار با دست پر اومدم......

خیلی وقت بود که دنبال یک فرصت مناسب می گشتم تا تمام اتفاقات رخ داده رو تا 20 فروردین بنویسم.....

از بیدار شدن دقیقه 90 تحویل سال گرفته تا مسافرتم به استان زیبا و سرسبز گیلان که جا داره از خانواده همسرم تشکر کنم که در سالروز ازدواجمون مارو به این نقطه از کشورمون که واقعاً سرسبز بود بردن!

از خاطرات فراموش نشدنی یک اتفاق پیش پا افتاده که شاید برای همه اتفاق افتاده باشه گرفته تا مراسم 13 بدر و.......

خیلی از حرفها که باید به نوبتش اگه مجالی بود بنویسم.

استان گیلان چقدر بافت سنتی خودش رو حفظ کرده و آدم رو مجذوب زیباییهای خودش میکنه!از ماسوله زیبا و دیدنی گرفته تا روستای اباتر تا شهرروبار و منجیل ، کلوچه های خوشمزه و داغ فومن که خیلی خوشمزه بود ، وقتی که همه و همه رو توی ذهنم مجسم میکنم میگم چقدر حیف شد که این مسافرت زود تموم شد.

من هم مثل سایه دائم از مناظر زیبای گیلان در حال عکسبرداری بودیم و تا تونستم رم های 4 گوشیی هامونو پر کردیم ، شارژ گوشی رو خالی کردیم تا رسیدیم به خونه!

فوتبال در یک فضای دلنشین و شبانه ی ویلای دوست باجناق ارشدم کلی بهمون حال داد.

من بودم و دوتا باجناق ارشدم و پدر خانمم ... تا تونستیم بازی کردیم....

چقدر این عزیزان بازیشون خوب بود من که لذت بردم آخه بهشون نمی یاد که فوتبال بازی کرده باشن (  نه خدایش اینقدر محجوب و سر بزیر هستن و مثل خودم منم منم نمی کنن.......)

بغیر از فوتبال با پا فوتبال دستی هم زدیم! امان از این باجناق ارشدم علی آقا !!!!!!!!!!!!!

دائم سر بازی فوتبال دستی شکستم می داد!!!!!!!!!!!!!!!!!

منم که باید بابت باختنم بستنی می دادم

 و اینم بگم که در سالروز عروسیمون من و سایه تو شهر رودبار بهمشون بستنی دادیم !جاتون خالی بود خیلی خیلی به همه مون خوش گذشت..........

سایه یک نعمت بزرگه که خدا بهم داده و من از خدا همیشه تشکر می کنم .تموم موفقیت هام با پشتیبانی او شکل گرفته و در تمام شکست ها هم بهم دلگرمی داده و من از همین جا ازش بابت همه لطفش تشکر میکنم...

دوستام نواب  و امیر  هم خوش سفرن و بهم قول دادن که یک سفر 6 نفره متشکل از اونا به علاوه ستار  وخودم "مهدی"  سایه و خانم آزادیان به جنگل های........ببرن !

آخه هنوز مقصد ما مشخص نشده پس منتظر باشید تا ببینیم کدوم منطقه میریم تا منم جای خالی را پرکنم..

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 10:48 توسط مهدی یوسفی| |

دعای تحویل سال نو

 

دعای موقع تحویل سال نو

سال ۹۰ با تمامی اتفقات تلخ و شیرین بار سفر رو بست.

نشستیم کنار سفره هفت سین و با هم این دعا رو زمزمه کردیم تا آماده بشیم برای تحویل سال نو 

دعا کنیم برای

ظهور آخرین منجی عالم بشریت

برای خانواده هامون 

برای پدران و مادرامون

آرزوی یک سال پر روزی

سال توام با صحت و تندرستی

سال ازدواج دختر خانم ها و آقا سر ها

و بالاخره سالی باشه که هممون ازش خاطرات شیرین داشته باشیم

ان شا ا..

یا مقلب القلوب و الابصار


Oh reformer of hearts and minds



یا مدبر الیل و النهار


Director of day and night




یا محول الحول و الاحوال


and transformer of conditions



حول حالنا الی احسن الحال


Change ours to the best in accordance with your will


سال نو مبارك


Happy New Year

 


سر سال نو ، هرمز فروردین

برآسوده از رنج تن ، دل ز كین


بزرگان بشادی بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

آغاز سال ۱۳۹۱ بر ملت عزیز ایران مبارک باد

 

سایه جان نوروزت مبارک باد

 و بدین شکل سال ۹۱ تحویل شد
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 13:11 توسط مهدی یوسفی| |

 

برف و یخ آب شد

چشمه ها شد روان

شد زمین رنگ رنگ

خنده زد آسمان

باز دنیای ما

شاد و پیروز شد

آمد، آمد بهار

عید نوروز شد

پر شد از بوی گل

کوچه ها، خانه ها

باز آغاز شد

رقص پروانه ها

باز هم پهن شد

سفره هفت سین

سبز شد، سرخ شد

هر کجای زمین

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 20:54 توسط مهدی یوسفی| |

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییامان از این خونه تکونی ؟

واقعاچه قدر خسته کننده بود

البته نا گفته نمونه که من در کنار همسرم به بهترین شکل ممکن یک خونه تکونی اساسی کردم و خسته نشدم قابل توجه دوستان گلم ( ا.م و ن.م ) که ان شا ا.. تو این سال جدید  یه کم به زندگیشون سروسامون بدن تا سال آینده بتونن این سنت زیبا رو در کنار عزیزانشون تجربه کنن!درست میگم همراه همیشگی من ؟  )

كم*كم عید با همه خوبی*ها و شادی*هایش از راه می*رسد و همه در حال تدارك برای استقبال از سال نو هستند؛ هركس به نوعی.

از خرید لوازم مورد نیاز
و عید دیدنی گرفته
تا خانه تكانی و نظافت كلی منازل...

ما هم با وجود این گرونی تقریبا همه ی چیزایی که می خواستیم خریدیم...مدیریت رو دارین؟؟



اما پیش از همه خانه تكانی؛ این كار كه سنتی قدیمی است، فواید بسیاری دارد و البته مضراتی:

 همه خانه تمیز و مثل دسته گل می*شود؛

دور ریختنی*ها دور ریخته می*شود

و بوی بهار و عید می*پیچد تو خانه

ولی امان از شب عید.

 از پا درد و كمر درد گرفته تا خدای نكرده شكستگی دست و پا و یك عید همراه با آه و افسوس!


مشكلاتی كه اگر احتیاط نكنیم، گریبانگیر همه ما می*شود.

 پس بهتر است دقت كنیم و هنگام نظافت و خانه تكانی، زیاد به خودمان سخت نگیریم. (اینو همیشه به سایه می گم!!)

اول از همه باید برنامه*ریزی داشته باشیم و كارها را زودترشروع كنیم؛

كم*كم و بتدریج پیش برویم تا روزهای آخر سال و شب عید با انبوهی از كارها روبه*رو و درگیر نشویم.(البته ما شدیم!!)

آقایون هم انشاالله که کمک می کنند درسته ؟؟؟؟؟؟؟
یا فقط ..............

قطعا نه چون باید ....
چون باید ............
خب تصاویر واضح هستند دیگه

وگرنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


انشاالله که سال خوبی داشته باشیدالبته
با همکاری همدیگر!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 20:52 توسط مهدی یوسفی| |

در آيينه مي افتاد

... وقتي که باد مي آمد و آشفته ام ميکرد،

 وقتي که غروب ميرفت و نا تمام ميماندم،

 در آيينه مي افتاد

...و خدا بازتاب تو بود

و تو بازتاب خدا

که در آيينه مي افتاد.

(فروغ فرخزاد)

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 1:22 توسط مهدی یوسفی| |

داستان طولانی از یک مسابقه فوتسال که 6 ساعت طول کشید....

ثبت در کتاب گینس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قرار شده بود پایگاه بسیج ما برای طرح صالحین یک دوره مسابقه فوتسال بذاره!

به گفته مسئولین این مسابقات از چند هفته قبل ( برای بازیها و مراسم افتتاحیه ) برنامه ریزی کرده بودند وهمه منتظر روزمسابقه بودند !

من هم از طرف چند تیم برای بازی کردن دعوت شده بودم ! (اعتماد به نفسو دارین )

 در نهایت با مشورت و رایزنی با ( همراه همیشگی لحظه های سبزم ) سایه غریب ، تونستم یکی از تیم های مورد نظر را انتخاب کنم.

حالا اینجا رو داشته باشید ، درست شب بازی پدر ، مادر ، برادران به همراه همسرانشون شام خونمون برنامه ریزی کردند!

 با کلی اما و اگر و ... از اداره در اومدم که زود به خونه برسم و از ساعت 17 تا 19 کنارشون باشم.

چقدر بد شانس بودم دیروز، همه برنامه ام خراب شد.

از یک طرف کارم تو اداره طول کشید و از طرفی مهمانها بجز داداش کوچیک و مادرم بقیه ساعت 19 اومدن !

واقعاً آدم یک جا عجله داشته باشه ( اونم عشق فوتبال و فوتسال باشه ) به فکر فوتسالم باشه و قولی که داده باشه ! از زمین و آسمون براش بدشانسی می باره. ....

میگید نه پس مطلبم رو خوب بخونید!

مهمان ها آمدند و من با تلاش سایه و مادرم تونستیم از همه عذرخواهی کنیم !!

مهمانها باید خودشون شام بخورن و از خودشون پذیرایی کنن....

طفلکی سایه با این مهمانها.

البته به نقل از مادرم که ما غریبه نیستیم برو و موفق باشی ...

منم نامردی نکردم و از این ماده و تبصره برای رفتن به مسابقات استفاده کردم...

سایه هم دیروز با همراهی پدرم وارد مرکز استان مازندران شدن و هرکدوم بدنبال کارشون رفتند و خسته به شهرمون برگشتن...

سایه خسته بود و من هم بفکرش بودم که با این همه مشغله روز 3 شنبه چه کنم !

از طرفی مهمانها و از طرفی تنها بودن سایه !

دردسرتون ندم ، بدشانسی هامو رو بشمورید...

اول از همه دانشجویان ملوان و دنیای کشتی تا دیر وقت کلاس داشتن و من به جای دوستم در سیمیلاتور حضور داشتم....

دوم کار سند زدن اجناس که اصلاً مربوط  به من نیست به من سپرده شد تا اون ها رو برای فردا آماده کنم ...

سوم داودی ( شغلش روزنامعه فروشیه ) لیست صورتحساب نشریه ماه بهمن مرکز رو برام فرستاد تا کار اداریشو براش انجام بدم ....

چهارم یادم رفته بود آرایشگاه به دوستم که اونم برای امشب عجله داشت زنگ زده بودم و ازش برای    30 : 5  نوبت گرفته بودم تا موهامو برای امشب با سشوار ردیف در بیاره  با نظم و مرتب مثل همیشه آنکارد باشم .....

خستتون کردم ....

وارد سالن برگزاری مسابقات شدم !!!!!!!!!!!!!!!

بدتر از همه زمانی فهمیدم که آقایون مسئول هنوز نیومدن و فقط تیم ها حاضرن...

پس کجان مسئولین برگزاری مسابقات...هاهاهاهاهاها!

 با خودم گفتم مهدی تو امشب مهمون سالن هستی....

با کلی تاخیر مسئولین محل بازی ها از سالن ورزشی اداره ورزش و جوانان به سالن شهید رجایی تغییردادن...

حالا خوب بود بازی قرار بود 2 ساعته برگزار بشه و سرش رو هم بیارن اما امان از بی برنامگی برخی آقایون! نه وقت رو تونستن هماهنگ کنن و نه ....

با کلی کلنجار و حرف داد بی داد بیشتر تیم ها بالاخره بخت این سالن باز شد .

تیم ها همگی حاضر شدن ، گرم کردن ،عکس گرفتن و قرعه کشی کردن و دو تیم وارد زمین شدن....

بد بیاری رو حال کنین همه منتظرن داور بازی رو شروع کنه.....

وای چه اتفاقی!!!!

برگزار کنندگان این مسابقه توپ رو یادشون رفته بیارن!!!!!!

به به !!!

چه مسابقه ایی بشه امشب؟

بازی اول شروع شد...بچه دائم دنبال تو می دوییدن...سه بر صفر عقب افتادیم دفاع  ما هم بی خیال می شدن و براحتی فضا به یار حریف دان و اونها هم براحتی سه بار به ما گل زدن..

نیمه اول تموم شد با شروع نیمه دوم من در اواسط این نیمه توسط هم بازی خودم پشت مدافع که همگی روی خط میانه زمین قرار گرفتم توپی رو برام فرستاد که من با سرعت هر چه تمامتر به سمت دروازه حریف دویدم...

این شد که صاحب موقعیت تک به تک با گلر شدم و توپ درو دور از دسترس دروازبان به کنج دروازه فرستادم.. بدین شکل گل اولمون رو زدیم.

بازی رو به پایان بود که من از کنار دروازه توپ رو از گلر گرفتم ، تمام بازیکنانمون رفتن پشت مدافع و از من فاصله گرفتن.حالا با این فشار و پرسینگ مدافعان حریف باید به کی پاس میدادم؟

دروازبان حریف که از ابتدا تا انتهای بازی با امومدش بیرون  از دروازه اعصبابمون رو خورد کرده بود و بهتر بگم مثل یک مدافع عمل می کرد من رو به فکر واداشت که وقتشه که روشو کم کنم از همون جا بلند توپ رو فرستادم توی دروازه حریف...

جاتون خالی مدافع و دروازبان باهم برخورد کردن و با افتادن به روی هم دروازه خالی شد و توپ مستقیم وارد دروازه شد.

اینم از گل دوم و بازی تموم شد.

بازی دوم و سوم رو به ترتیب سه بر سه مساوی و با نتیجه 7 بر 1 بردیم!

با توجه به این نتایج ما برای دوم تا سوم شدن باید یک بازی انجام می دادیم.....

بابا خسته شدیم !!!!!!!!!!!!!

آقایون ساعت 00:38 بامداد چهار شنبه شده تمومشششششششششششششششششششششششششش کنید...

بازی حساس ( چون سرتون رو درد اوردم و خودم یک ضرب نوشتم خسته شدم  ) برای کسب عنوان دوم تا سوم ما با نتیجه سه بردو باختیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاص.......

البته دو گلشو من خودم از پشت محوطه 18 قدم حریف محکم و سرکش توپ رو به کنج دروازه فرستادم!!!!!!!!!

این  7 گل رو همشو تقدیم می کنم به سایه غریب که واقعا امشب با روحیه منو به مسابقفه فرستاد!!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 17:16 توسط مهدی یوسفی| |

من عاشق آکواریوم هستم!مدتی بود که آکواریومم خالی از ماهی بود و ضروریات زندگی مانع خرید ماهی زینتی شده بود.

اصولا علاقه شدیدی به ماهیان آکواریوم از گروه گیاه خواران دارم!برعکس سایه که عاشق ماهی های گوشتخوار!!!!!!

...امروز که اومدم خونه دیدم سایه برام چند تا گیاهخوار خوشگل گرفته ...کلی ذوق کردم و بالا و پائین پریدم....

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 19:53 توسط مهدی یوسفی| |

امروز استقلال تا یک ساعت دیگه بازی داره و ما همراهان آبی ( سایه غریب )برای صعود به مرحله بعدی استرس فراوانی داریم!

چه کنیم دیگه! هوادار باتعصب بودن هم عالمی داره !

بازی خیلی حساسه!

 

آرش برهانی و میلاد میداودی زندی آماده گلزنی هستند

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 16:32 توسط مهدی یوسفی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ